سفارش تبلیغ
صبا

به نام خدا

من سالهاست با عطر کاهگلهای باران خورده ی تو زندگی می کنم. چه در سالهای خشکسالی... چه در روزهای بهاری 94 که چشم خورشید را دور دیدی و یک دل سیر گریه کردی. بخند وطن کویری من. خدا این روزها تو را خیلی دوست داشته. وگرنه این همه جلگه ی سبز در دنیا است که به گریه عادت دارند. عید باشد یا نباشد... بخند وطن کویری من... اشکهای شوق تو نوروز بیست و هفتم مرا خاطره انگیز از بیست و شش بهار گذشته کرد... بخند وطن کویری من... من اشکهای تو را باور نمی کنم...

بله همولایتی... بهار معطل من و تو نمی شود. حتی اگر من معطل خواب و بیدار تحویل نصف شبی سال باشم... حتی اگر حیاط ما معطل شنهای بادامی باشد.... حتی اگر بهداری معطل خانه ی بهداشت جدید باشد... حتی اگر مسجد میرزا مرتضی معطل آهنهای سقف باشد... حتی اگر جاده معطل آسفالت گرم باشد... آی که گفتی جاده و کباب شدم... کبابتر از جوجه های بیچاره ی مرغداری باباجون امین الله که هیچ وقت روی  ماه سوم را ندیدند!

امسال که در رفت و آمدهای کمرنگ باباجون فیض الله دقیق شدم فهمیدم عصاها موجودات قدرشناسی هستند... اگر دست کسی را گرفتند دیگر ول نمی کنند... کاش به اندازه ی یک تکه چوب معرفت داشتیم. به قول کدخدا سیدضیا: نبینی مثل من یارِ وفادار... اگر صد سال صیادی کنی یار...

بچه تر که بودم فکر می کردم برای این نوروز حاجی آباد زرین را دوست دارم که دوستانم را کنارم جمع می کند. گاهی کنار استخر باغِ جناب و گاهی در حیاط مدرسه ی پایین. گاهی در دامنه ی کوه زرد و گاهی در ساحل فصلیِ دریا*... گاهی جلوی کتابخانه و حتی یکسال در صحن حسینیه**... اما حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم همه ی آنها بجای خود قبول... اما خودِ خودِ این خاک دوست داشتنی است... گیرایی دارد... دامن گیر است... من روی این خاک گرم با خداداد نفس می کشم و حاج سیف الله را می شنوم. شیخ علیمحمد را می بینم و سید داوود را...این خاک زیر و رو ندارد...

گفته بودی عید بر می گردی... این خط و این نشان... حالا نیامدی و خط و نشان می کشند برای من نخلهای آبادی در بادهای غریبی که از سمت بند می آیند... فکر نمی کنی غروبی دل آدم بین این همه هیاهو بگیرد؟ فکر نمی کنی به غبارهای ناخوانده ی روی تاقچه اتاق؟ بگذریم...

 


  *در حوالی روستای حاجی آباد زرین دامنه ی کوهی است پر از ماسه که در ماههایی از سال کنار آن را آبگیری وسیع احاطه می کند که در زبان محاوره به آنجا دریا می گویند.

** در یکی از سالهایی که به یاد من مانده است نوروز با دهه محرم تلاقی خاطره انگیزی داشت.  




تاریخ : یکشنبه 94/1/16 | 7:1 عصر | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب

یک هفته از درگذشت حجت الاسلام و المسلمین مرحوم حاج شیخ علیمحمد ثقفی می گذرد و حاجی آباد زرین یک هفته است اولین معلم علم و اخلاق و فرهنگ خود را از دست داده است.

چندین سال پیش و در ایام کودکی از پدر بزرگم پرسیدم:قدیم که مدرسه نداشتید!پس تو از کجا سواد یاد گرفتی؟او جواب داد:من و پدربزرگ دیگرت باهم پیش شیخ علیمحمد با سواد شدیم...

شیخ بیش از هشت دهه در کنار ما بود و از برکاتش استفاده می کردیم.وقتی در این دیار علم و آگاهی کمرنگ بود تنها کسی که بیرق علم و فرهنگ را گرفته بود او بود.

هرچند این اواخر بر بستر بیماری بود و جایش بین مردم خالی می نمود اما ما هرگز فراموش نمی کنیم روزها و شبهای پر رونقی که او بر منبر مناقب اهل بیت جان و دلم را به یاد خدا و اولیای خدا صفا می داد.ما هنوز روضه های صمیمی او در محرم و صفر را در یاد داریم.ما هنوز زمزمه تسبیحات اربعه او در مسجد و جماعت را فراموش نکرده ایم.ما هنوز شبهای رمضان را در محضر او به یاد داریم...

خوب یادم می آید که در این اواخر و در بستر بیماری به عیادت شیخ رفتیم.ایام شهادت امام رضا بود و نزدیک غروب...در همان حال همسزش درخواست کرد که روضه امام رضا را بخواند و او برایمان روضه خواند از غریبی امام رئوف...

امیدوارم من و دوستان و هم سن و سالهای من قدر بدانیم این مجاهدتها و تلاشهایی را که سالها او را مشغول کرده بود و ما حالا نتایج آن را حس می کنیم.او سهمی انکار ناشدنی در غنای مذهبی و فرهنگی حاجی آباد زرین دارد و ان شاء الله خدای متعال به روح او برکات و خیرات ابدیش را اعطا خواهد نمود.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد...




تاریخ : یکشنبه 88/8/17 | 1:12 عصر | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب