سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

به نام خدا



عید سعید فطر فرصتی ارزشمند بود تا بعد از مدتها در دیار دوست داشتنی "حاجی آباد زرین" ضمن انس با خاک وطن با دوستان و خویشان دیدار تازه کنیم. با اینکه گذشته اما این جشن بزرگ اسلامی بر تمام همولایتی ها شادباش باد .
در این چند روز تعطیلات اما مسئله کم آبی که بعد به بی آبی مبدل شد خبر اول آبادی بود. در این زمینه لازم دانستم چند جمله ای با یاران عزیز همکلام شوم.


 1) از زحمات افراد مختلفی که در این مسئله وارد شده و برای رفع کوتاه مدت و بلند مدت آن تلاش کرده و میکنند سپاسگزارم. در این چند روز زحمات شما بر کسی پوشیده نبود.


 2) بدیهی است که خشکسالی مداوم مناطق مرکزی و شرقی ایران ما در این سالها در بروز چنین مسایلی در روستاهای کشور بسیار موثر بوده است. امروز ما در یک بحران کامل بی آبی هستیم.


3)  برادران مسئول آبادی! به نظر من مهمترین زمینه خدمت به مردم در این روزها همین کم آبی است. علیرغم اولویتها و انتظارات مختلف مردم که بحق و بجاست؛ باید در مرحله اول به اولویتهای اساسی مانند همین مسئله پرداخت. حتی اگر مردم از شما نخواهند(که میخواهند) بحران پیش روی حاجی آباد زرین را کم آبی بدانید.


4)  شبکه انتقال آب روستا دارای ضعف های مشهود است. بهرحال یک روز باید شبکه اصلاح شده را ببینیم. در یک شبکه سالم معنایی ندارد که یک نقطه آبادی بی آب و نقطه ای پرآب باشد. مسئولان به فکر باشند که فردا دیر است.


 5) باور عمومی این است که با قطع برق پمپ خودکار منبع اصلی آب از کار می افتد. من در این زمینه سررشته ندارم اما از آبدار محترم تقاضا دارم به این ابهام  پاسخ بدهند.


 6) علیرغم تمام این مسائل البته می توان با پیش بینی به شکل موقت در هنگام تعطیلات به فکر بود. تمام اهالی می دانند که مثلا در ایام نوروز، دهه محرم، عید فطر و ... جمعیت آبادی 10 برابر میشود. خب باید چه کرد؟ منبع باید از قبل پر شود. البته به صورتی که صبح عید برای نماز عید بتوانیم وضو بگیریم. نه اینکه جمعه شب مشکل مرتفع شود.


 7) اعضای محترم شورای اسلامی و دهیار ارجمند به عنوان موکلان مردم با یک برنامه ریزی دقیق میتوانند به این قضیه سر و سامان بدهند. البته ما در این زمینه نیازمند "نظر کارشناسی" هستیم. من و امثال من و حتی مسئولان و بزرگان آبادی اطلاعات عمومی دارند. ولی هر زمینه ای صاحب نظری متخصص دارد که عمر خود را به تحقیق و پژوهش و عملیات در آن زمینه خاص گذرانده است. باید این افراد را دریابیم و با روشن شدن راه حل به اقدام و عمل بپردازیم. قطعا پیروز خواهیم شد.


با احترام و سپاس 

 




تاریخ : یکشنبه 95/4/20 | 1:44 عصر | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب

به نام خدا

سلام بر شما مخاطب عزیز و ارزشمند. امیدوارم لحظاتی خوب و شاد را در این روزهای تابستانی باشید. برای اهالی  روستای حاجی آباد زرین نیز در هرجای این دنیای بزرگ که هستند سلامتی و آرامش خواهانم.

چند روز قبل که در حاجی آباد زرین بودیم کنار نانوایی به ولی الله ثقفی فرزند مرحوم ابراهیم مشهدی رسیدم که از فرهنگیان خوب یزد است. کمی با هم صحبت کردیم و متوجه شدم که اخیراً  کتابی با عنوان روشهای نوین املاء به چاپ رسانده که کتابی کاربردی و جمع و جور و کاربردی است. ولی الله در ابتدای این کتاب چنین نگاشته است: تقدیم به فرزندم حسام که لبخندش سکوت، اندیشه اش سکوت و زندگی اش سکوت است...

او در این کتاب که توسط انتشارات آرتاکاوا منتشر شده روشهای جدید و جالب دیکته گفتن در مراکز آموزشی را شرح داده و در نیمه دیگر کتاب ضمن برشمردن خطاهای دانش آموزان در نوشتن املاء روشهای آموزش و درمان این مسئله را برشمرده است.

او البته لطف کرد و کتاب خود را به من هدیه کرد. خیلی از این موفقیت خوشحال شدم و در ذهنم مرور کردم که افراد دیگری هم از اهالی و وابستگان به این آبادی هستند که صاحب تالیفات و اثرهای پژوهشی و هنری می باشند. شاید برای یادآوری و تمرکز روی این موضوع بد نباشد بجز ولی الله ثقفی دیگر مولفان روستای حاجی آباد زرین را بشناسیم. البته این نکته را اضافه کنم که بجز تالیف در بحث ترجمه نیز صاحب آثاری هستیم که از جمله ی آنها می توان به ترجمه ی کتاب اطلس حقوق بشر اشاره کرد که چندی پیش توسط سید مهدی خدایی نوه ی مرحوم سید اسماعیل به انجام رسیده است.

اسماعیل ثققی شاعر نام آشنای استان یزد که سالهاست تریبون شعر را به سمت استودیوهای برنامه سازی صداوسیما ترک کرده یکی از این نامها است. اولین کتابی که از وی دیدم تذکره ی شعرای اردکان بود. او همچنین یک مجموعه شعر هم منتشر کرده به نام اتاق تلخ. از آنجایی که وی خودش صاحب انتشارات آرتاکاوا است بعیدنیست که تالیفات دیگری نیز روانه ی بازار نشر کرده باشد که من از آنها بیخبر باشم. اگر این نوشته را می خواند از وی می خواهم که برایم از کتابهای جدیدش بگوید.  J

سید علی اکبر خدایی دیگر مولف اهل روستای حاجی آباد زرین است که چندین سال است با تاسیس موسسه احیای فرهنگ دارالعباده یزد دستی بر پژوهش و چاپ کتاب دارد. اولین کتابی که از او دیدم یادی چون شهادت نام داشت. کتابی داستانی که با محوریت شهیدان روستای حاجی آباد زرین نگاشته شده بود. شریح قاضی دیگر اثر وی است که پژوهشی تاریخی و در حقیقت پیاده شده ی پایان نامه کارشناسی ارشد وی در رشته ی تاریخ است. مطمئن هستم که او نیز کتابهای چاپ شده و در دست چاپ دیگری دارد که باید از آنها باخبر شد.

حجت الاسلام محمدرضا ثقفی را همه می شناسند. روحانی خوشرو و خوش اخلاقی که چون دایی من است من هم به او رفته ام! J او نیز بعد از سالها تحصیل و تدریس در حوزه علمیه اردکان و قم اخیرا وارد حوزه تالیف شده است. تا امروز دو اثر از او روانه بازار کتاب شده است. یکی درسنامه ی مهدویت برای جوانان با نام نسیم موعود که در نوع خود کتابی زیبا و آموزنده در باب آشنایی با امام عصر حضرت صاحب الزمان(عج) است. و دیگر اثر وی عقیقه نام دارد. کتابی جمع و جور در مسئله ی عقیقه کردن که خیلی مختصر و مفید آنچه را باید در این باره بدانیم شرح داده است.

اما مهندس سید عباس خدایی را فراموش نکنیم. وی سالها است که در وزارت جهادکشاورزی کارشناس ارشد دام بخصوص شتر است و یکی دو اثر پژوهشی کاربردی در این باره چاپ کرده است. اصول پرورش شتر یکی از این کتابها است که من به آن برخورد کرده ام.

خود من هم در این یکی دو سال اخیر به طور جدی وارد عرصه ی سرودن و چاپ کتابهای شعر کودک شده ام. اولین اثر من چادر دنباله دار نام داشت که برای دختران 9ساله سروده شده بود و توسط نشر زائر آستانه ی مقدسه حضرت معصومه(س) در قم به چاپ رسید. دومین اثر من نیز در این انتشارت نامه ی بابا نام دارد که مجموعه ای کوچک از شعر کودک دفاع مقدس است.

من در همکاری با انتشارات معاونت فرهنگی اوقاف و امور خیریه کشور 5 کتاب چاپ شده ی دیگر دارم که به ترتیب انتشار چنین نام دارند: اجازه آی اجازه، مهمانی، می خوای چه کاره بشی؟، همیشه با تو هستم و قصه ی اردوی ما.

همچنین در سال گذشته یک مجموعه ی سه جلدی شعر کودک به شکل فلش کارت سرودم که جامعة القرآن الکریم در قم آنها را چاپ کرده است. این اثر مخصوص مهد کودکهای قرآنی است و 54 شعر کودکانه درباره ی 54 عبارت قرآنی است.

کتاب دیگر من که در نمایشگاه کتاب امسال در اردیبهشت 94 عرضه شد سرزمین رویاهای من نام دارد که توسط انتشارات کتاب ابرار تهران به چاپ رسید.

علاوه بر همه ی اینها چند کتاب شعر کودک دیگر نیز از من در مراحل قبل از چاپ هستند که ان شاءالله به مرور وارد پیشخوان کتابفروشی ها و قفسه ی کتابخانه ها خواهند شد.

این بود شمه ای از فعالیتهای فرهنگی اهالی روستای حاجی آباد زرین در تالیف کتالهای مختلف. اگر شما مخاطب عزیز از مولفان و کتابهای دیگری باخبرید که من ذکر نکردم حتما و حتما در قسمت نظرات قید کنید.

شاد و پیروز باشید J

ردیف

نام نویسنده

نام اثر

1

ولی الله ثقفی

روشهای نوین املا

2

اسماعیل ثقفی

تذکره ی شعرای اردکان

اتاق تلخ (مجموعه شعر)

و...

3

سید علی اکبر خدایی

یادی چون شهادت

شریح قاضی

و...

4

مهندس سید عباس خدایی

اصول پرورش شتر

5

حجت الاسلام محمدرضا ثقفی

نسیم موعود

عقیقه

6

محمد صادق خدایی

چادر دنباله دار (مجموعه شعر کودک)

نامه ی بابا (مجموعه شعر کودک)

اجازه آی اجازه (مجموعه شعر کودک)

مهمانی (مجموعه شعر کودک)

میخوای چه کاره بشی؟ (مجموعه شعر کودک)

قصه ی اردوی ما (مجموعه شعر کودک)

همیشه با تو هستم (مجموعه شعر کودک)

شعر آیات (مجموعه 3جلدی شعر کودک)

سرزمین رویاهای من (مجموعه شعر کودک)

7

سید مهدی خدایی

اطلس حقوق بشر (ترجمه)

 

 




تاریخ : جمعه 94/5/9 | 3:45 عصر | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب

به نام خدا

من سالهاست با عطر کاهگلهای باران خورده ی تو زندگی می کنم. چه در سالهای خشکسالی... چه در روزهای بهاری 94 که چشم خورشید را دور دیدی و یک دل سیر گریه کردی. بخند وطن کویری من. خدا این روزها تو را خیلی دوست داشته. وگرنه این همه جلگه ی سبز در دنیا است که به گریه عادت دارند. عید باشد یا نباشد... بخند وطن کویری من... اشکهای شوق تو نوروز بیست و هفتم مرا خاطره انگیز از بیست و شش بهار گذشته کرد... بخند وطن کویری من... من اشکهای تو را باور نمی کنم...

بله همولایتی... بهار معطل من و تو نمی شود. حتی اگر من معطل خواب و بیدار تحویل نصف شبی سال باشم... حتی اگر حیاط ما معطل شنهای بادامی باشد.... حتی اگر بهداری معطل خانه ی بهداشت جدید باشد... حتی اگر مسجد میرزا مرتضی معطل آهنهای سقف باشد... حتی اگر جاده معطل آسفالت گرم باشد... آی که گفتی جاده و کباب شدم... کبابتر از جوجه های بیچاره ی مرغداری باباجون امین الله که هیچ وقت روی  ماه سوم را ندیدند!

امسال که در رفت و آمدهای کمرنگ باباجون فیض الله دقیق شدم فهمیدم عصاها موجودات قدرشناسی هستند... اگر دست کسی را گرفتند دیگر ول نمی کنند... کاش به اندازه ی یک تکه چوب معرفت داشتیم. به قول کدخدا سیدضیا: نبینی مثل من یارِ وفادار... اگر صد سال صیادی کنی یار...

بچه تر که بودم فکر می کردم برای این نوروز حاجی آباد زرین را دوست دارم که دوستانم را کنارم جمع می کند. گاهی کنار استخر باغِ جناب و گاهی در حیاط مدرسه ی پایین. گاهی در دامنه ی کوه زرد و گاهی در ساحل فصلیِ دریا*... گاهی جلوی کتابخانه و حتی یکسال در صحن حسینیه**... اما حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم همه ی آنها بجای خود قبول... اما خودِ خودِ این خاک دوست داشتنی است... گیرایی دارد... دامن گیر است... من روی این خاک گرم با خداداد نفس می کشم و حاج سیف الله را می شنوم. شیخ علیمحمد را می بینم و سید داوود را...این خاک زیر و رو ندارد...

گفته بودی عید بر می گردی... این خط و این نشان... حالا نیامدی و خط و نشان می کشند برای من نخلهای آبادی در بادهای غریبی که از سمت بند می آیند... فکر نمی کنی غروبی دل آدم بین این همه هیاهو بگیرد؟ فکر نمی کنی به غبارهای ناخوانده ی روی تاقچه اتاق؟ بگذریم...

 


  *در حوالی روستای حاجی آباد زرین دامنه ی کوهی است پر از ماسه که در ماههایی از سال کنار آن را آبگیری وسیع احاطه می کند که در زبان محاوره به آنجا دریا می گویند.

** در یکی از سالهایی که به یاد من مانده است نوروز با دهه محرم تلاقی خاطره انگیزی داشت.  




تاریخ : یکشنبه 94/1/16 | 7:1 عصر | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب

 

بیدار شو زیبای من

* بانوی مهربان شادروان زیبا خانم ثقفی مادر چهار حافظ کل قرآن کریم و فرزندانی صالح و ارزشمند چندی پیش ما را تنها گذاشت. ایشان عمه ی مادر بنده بودند و همه او را عمه زیبا صدا می‌زدیم. و چه نام متناسبی داشت.

 

به نام خدا

من گاهی که ناگهان از خواب بیدار می‌شوم حس عجیبی دارم. در مرز خواب و بیدار دنیا عجیب است. نه آنقدر بیداری که هوشیار باشی و نه آنقدر خواب که هیچ چیز را نفهمی. هرچه هست انگار روی ابرها آرام گرفته ای و منتظری از آن بالا بیفتی پایین. دلهره داری. و نمی‌دانی دلهره چیست. وقتی نوزاد  باشی دلهره یعنی 20 سانت فاصله از مادرت... کودک که شدی دلهره یعنی رد شدن تنهایی از کوچه ی تاریک... نوجوان می‌شوی و دلهره را با صبح شنبه ی معلم ریاضی تجربه می‌کنی... هی بزرگتر می‌شوی و هی دلهره‌هایت کوچکتر می‌شوند... اما چه فایده برادر؟ مگر همین یک بار و دوبار است دلهره؟  تو هیچ وقت دلهره را نمی‌فهمی... تو اصلا هیچ وقت نمی‌فهمی...

خدا خودش شاهد است به دلهره های ما... مثل چند هفته پیش که ما پشت شیشه تو را نگاه می‌کردیم و دلهره داشتیم... حسین دلهره داشت... محمدرضا دلهره داشت... خواهرها دلهره داشتند... پرستارها دلهره داشتند... اما تو نه! آرام و راحت به خواب رفته بودی زیبا من... انگار نه انگار... راحت و آسوده... بی خیال دنیا... بی خیال اشکهای پیدای حسین... بی خیال اشکهای پنهان من... بی خیال بچه ای که بیرون بیمارستان دعا می‌فروخت... بی خیال ماموران بیمارستان که می‌گفتند: خانمها و آقایان بفرمایید وقت ملاقات تمام است... و کسی نایی نداشت بگوید بفرماییم کجا؟ نه واقعا کجا؟ این را چشمهای ما می‌گفت وقتی پرده های ICU   را می‌کشیدند و همه چیز آبی می‌شد...

بله عمه زیبا... حالا که رفته ای باید اینها را بدانی. از کدام معلوم دایی محمد حسین از تو نپرسد این چیزها را؟ معلوم است که می‌پرسد. خودت اگر جای او بودی نمی‌پرسیدی؟ بخدا می‌پرسیدی! مثلا می‌پرسیدی کجا بودی بعد از 14 سال؟ خوبی؟ آن طرفها چه خبر؟ راستی مژگان من چطور است؟ خودمانیم عمه زیبا! چقدر باید جواب بدهی... شاید هنوز هم صحبت تان تمام نشده باشد...

دکترها مثل همیشه حرفهایی می‌زنند که آدم نمی‌فهمد... شاید خودت هم نفهمیدی چه شد واقعا! ما هم نفهمیدیم... اول گفتند مفضل زانو را عوض می‌کنی... مثل هزار نفر دیگر... بعد گفتند بعد از عمل حالت مساعد نبود... بعد گفتند ایست قلبی! تند گفتند کما! یا حضرت زهرا! این خبرها را چطور در روز روشن به ما دادند؟ اصلا فرصت ندادند خبر را هضم کنیم. همینطور تند تند... مگر آدم چقدر ظرفیت دارد برای شنیدن این حرفها! خوش به حال بچه ها که نگهبانها نمی‌گذارند به بیمارستان وارد شوند... حالا فهمیدم سر این کار چیست...

بله عمه زیبا... حالا که رفته ای باید اینها را بدانی. مثلا باید بدانی که در یکی از همان 8 شب تاریک که به خواب رفته بودی از کنار بیمارستان رد می‌شدم... ناگهان این بیتها همینطوری به ذهنم رسید و هی تا خانه آن را تکرار کردم: زیبای من، زیبای من، زیبای من / ای عشق تو دنیای من، زیبای من / بیدار شو از خواب نازت نازنین / بیداری ات رویای من، زیبای من... در این چند روز این عبارتها شده بود ورد زبان من... و ورد زبان پدرم حدیث کساء بود... گاهی بعد از نماز صبح... گاهی قبل از نماز مغرب... و گاهی از پشت همان شیشه ای که دوستش نداریم...

بله عمه زیبا... حالا که رفته ای باید اینها را بدانی. روز هشتم که با پدرم به بیمارستان آمدیم چقدر سخت بود... همه می‌دانستند و ما بیخبر... پله ها را مثل هر روز بالا رفتیم... من جلوتر و پدرم عقبتر... با خودم گفتم: چرا امروز خلوت است اینجا؟ خیر است! به راهرو ICU رسیدیم. دوباره با خودم گفتم: چرا اینقدر خلوت است؟ همیشه که همین یک بیمار بیشتر از همه ی بیماران این بخش عیادت کننده داشته! نزدیکتر رفتم... پرده ی آبی کشیده شده بود! دنیا روی سرم خراب شد... اما باز نا امید نشدم... با خودم گفتم نکند بهتر شدی! حتما به بخش بستری بردندت! هم امیدوار بودم و هم نا امید... لحظات سختی بود... زنگ پرستاران را زدم... ضربان قلبم به همه‌ی بدنم  سرایت کرده بود... قلبم در سرم می‌زد... در دستم می‌زد... در پاهایم می‌زد...گفتم ببخشید... خانم زیبا ثقفی؟ گفت: چه نسبتی دارید با ایشون؟ فهمیدم... شانه هایم سرد شد... به پدرم نگاه کردم... هیچ چیز نگفت... هیچ چیز نگفتم... بیرون رفتیم و روی نیمکت نشستیم... عده ای با گل و شیرینی به بخش زایمان می‌رفتند... پدرم با بغض گفت: انا لله و انا الیه راجعون... چقدر این آیه قشنگ است.

قشنگی فقط در شادی نیست... در این است که از صبر حسینِ زیبا درس بگیری... در این است که یاد بگیری از حاج محمدعلی که وقتی خیلی بیتاب می‌شد زمزمه می‌کرد: گفتم به فلک دلت به حال که بسوخت... فریاد برآورد که زینب زینب... در این است که ادب مردم حاجی‌آباد زرین را به این بانوی مهربان مشاهده کنی... در این است که روز دفن زیبا بیفتد در روز شهادت امام صادق... در این است که یادت بیفتد خوبیهای انسانها را... در این است که بفهمی چقدر آدمها را دوست داری... قشنگی فقط در شادی نیست... قشنگی در دلتنگی هم هست... در صبر هم هست... در نوازشهای خدا هم هست...

 

و تو هم هستی. مگر محمدحسین نیست؟ مگر شهید عباس نیست؟ مگر ننه خاور نیست؟ شما همه هستید و ما نیستیم... ای روحهای مهربان... برای شادی ما فاتحه ای بخوانید...




تاریخ : شنبه 93/6/15 | 8:33 عصر | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب

سیدجواد علم

به نام خدا

روز عاشورا همیشه در پایان عزاداری دسته ی زنجیرزنی خالو سیدجواد کمی قبل از خواندن واغریبای معروف این نوحه را می‌خواند: زینبِ مضطرم... الوداع الوداع... مهربان خواهرم... الوداع الوداع... حالا چند روز است که محرم نیست ولی خالو برای آخرین بار الوداعش را خوانده است. الوداعی که اشک همه را درآورده است.

من همیشه فکر می‌کنم وقتی دکترها علت واقعی یک بیماری را نمی‌فهمند می‌گویند سرطان است! سرطان یک موجود ناشناخته است که به برخی آدمها حمله می‌کند. آدمها هم آدمند دیگر. چه بکنند در این جدال نابرابر؟ جز اینکه الوداع را بخوانند و از دسته کنار بروند. به همین راحتی.

سیدجواد علم هم مثل بقیه. مثلِ حبیب علی اصغر. که سرطان نیرویش را گرفت. سلامتی اش را گرفت اما لبخندش را نه. اصلا مثل خود علی اصغر. که سرطان قوتش را گرفت. حوصله اش را گرفت اما لبخندش را نه. سرطان هم تا جایی دستش می‌رسد. چیزهایی هست که دست خداست. مثل همین لبخند که احسن الخالقین آفرینش است. و هیچ موجود ناشناخته ای نمی‌تواند بگیردش حتی اگر سرطان باشد.

سیدمصطفی بی موقع زنگ زد. دلمان لرزید. پدرم داشت صحبت می‌کرد که دیگر نتوانست صحبت کند و گریه می‌کرد. من گوشی را گرفتم. سیدمصطفی هم نمی‌توانست صحبت کند و گریه می‍‌کرد. اما من می‌توانستم. نمی‌دانم چرا در مواقعی که زبان همه بسته می‌شود من تازه زبان باز می‌کنم. بعضی توانایی‌ها هم وبال گردن است. بگذریم...

 از آن وقتی که من یادم می‌آید یک سید کوتاه قامت ریش بلند بود که وسط دسته‌ی عزاداران حسینی حاجی‌آباد زرین نوحه می‌خواند. شال و کلاه سبز داشت. وقت نوحه خواندن تحرک خاصی داشت و دستهایش را متناسب با ضرب شعر بالا و پایین می‌آورد. بعدا فهمیدم سیدجواد علم همین است. نوحه‌های سنتی راست کارش بود و سنگین و رنگین می‌خواند. توی شورای اسلامی هم عضو بود و خودش هم یک نیسان زرد قدیمی داشت. گواهینامه‌اش را هم عوض نکرده بود. عکسش را نمی‌شناختی و آن بالا آرم شیر و خورشید در کار بود و خلاصه همه چیز تصدیقش همایونی بود! تا همین چند سال قبل که آمد یزد و با هم رفتیم برای تعویض گواهینامه. فکر کنم آخرین باری بود که مهمان ما بود. خوب یادم می‌آید...

این سیدجواد ما فقط دایی بچه‌های سیدمحمدحاج آقا و بچه‌های رضا آقاسِین بود ولی همه‌ی اهالی میگفتنش دایی سیدجواد یا خالو جواد! او هم به هرکس می‌رسید می‌گفت چطوری دایی؟ یا خالو حالت چطوره و از این حرفها. شهادت می‌دهم که یادم نمی‌آید که در آبادی ما کسی تا این حد با مردم صمیمی باشد و همه خود را به او نزدیک ببینند. جوان و پیر و زن و مرد با اون یکی بودند و او با آنها یکی بود. سیدجوادِ عَلَم انگاری عضو غیر رسمی همه‌ی خانه‌ها بود و محرم تمام اهالی. چقدر این عضویت و محرمیت خوب است.

 

بهرحال حالا خالو نیست و آدم نمی‌تواند باور کند که نیست. این روزها به هر بهانه‌ای یادش می‌افتیم. اگر نیسان ببینیم. اگر شال سبز جایی به چشم‌مان بخورد. اگر کسی بعد از نماز مغرب "ولاحول و لا قوة الا بالله العلی العظیم" را بلند بخواند. اگر به عکسهای قدیمی نگاه کنیم. اگر سیدمصطفی و سیدمجتبی را ببینیم... نگذارید به حساب مرده‌پرستی ما. نه. حساب خالو با دیگران فرق داشت... ساده بود... دوست‌مان داشت... دوستش داشتیم... دوستش داریم...




تاریخ : شنبه 93/2/6 | 7:12 عصر | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب