سفارش تبلیغ
صبا

صبح هلی کوپتری حاجی آباد زرین

اول یک صبح پاییزی خیلی چیزها ممکن است آدم را از خواب بیدار کند. هرچند خستگی چند روز کاری و تحصیلی را ذخیره کرده باشی. مثلا روز قبلش سحر نرسیده به یزد در ایستگاه اردکان از قطار تهران پیاده شوی تا صبح زود به حاجی آباد زرین برسی و یک روز شلوغ و پر رفت و آمد تا شب و خواب دیروقت هم داشته باشی... باز هم خیلی چیزها ممکن است آدم را از خواب بیدار کند! حالا هرچه پتوی مهربان پادرمیانی کند و برایت لالایی های گرم بخواند! ولی بیدار شدن اجتناب ناپذیر است در صبحهای پاییزی!

در قدیم مردم در روستاها با صدای خروس بیدار می شدند... خروس نقش ساعت و زنگ موبایل ما را داشت برای مردم آبادی... با این تفاوت که نمی شد خاموشش کرد... آدمهای زحمتکش آبادی ها هم که مثل ما نبودند! گاهی خودشان سحرخیزتر از خروس بودند... نه مثل ما که تا به حاجی آباد زرین می رویم دنبال فرصتی برای جبران خستگی ها هستیم. اما با همه ی این حرفها اول یک صبح پاییزی خیلی چیزها ممکن است آدم را بیدار کند! ولی خروس نباشد!

بعله... خدمت تان عارضم که در خواب ناز اول صبح بودم که با صدایی عجیب و غریب بیدار شدم... اول با خودم گفتم اینجا کجاست؟ نه شباهت به یزد دارد نه تهران... تازه یادم افتاد که الان حاجی آبادیم! ولی این صدای خروس نبود! اصلا صدا از حیاط نمی آمد! صدا از آسمان بود! خروسها هم تا من می دانم پرواز خیلی وقت بود که یادشان رفته بود...

از پنجره بالا را نگاه کردم. صدا بود و صاحب صدا معلوم نبود! صدا نزدیک و نزدیکتر شد... هلی کوپتر؟ اینجا؟ اینقدر پایین؟! به قول راشد عجب!!! دقت بیشتر در آسمان معلوم کرد که هلی کوپتر از هلال احمر یا اورژانس هوایی نیست... هلی کوپتر مهمان ما هلی کوپتر پلیس است. ناجا!

با اینکه اول یک صبح پاییزی خیلی چیزها ممکن است آدم را از خواب بیدار کند ولی خیلی چیزها هم هست که آدم را از بیداری به خواب دعوت کند! بله... هلی کوپتر بوده که بوده! شاید راه گم کرده! به خستگیهایت فکر کن و فرصت را از دست نده! زنده باد خواب صبح سرد پاییزی!

حوالی ظهر برای صبحانه! به نانوایی عبدالمجید رفتم. طبق معلوم جلوی نانوایی شلوغ بود و ما هم ایستادیم در صف. دایی جواد هم بود. البته سرباز پاسگاه هم بود که خیلی نان می خواست! هی با خودم می گفتم این همه نان برای چه که باز همان صدای صبح آمد! ای بابا من هلی کوپتر پلیس را یادم رفته بود! هلی کوپتر رفت و رفت و کنار پاسگاه نشست.... پاسگاه از دیوار کوتاه مدرسه ی پایین که پشت به نانوایی هست قابل دید زدن بوده و خواهد بود. احتمالا نانهایی که سرباز گرفته بود با مهمانان جدید پاسگاه همخوانی داشت. مهمانانی که عصر معلوم شد خیلی بیشتر از تخمین من هستند...

رفت و آمد هلی کوپتر بارها تکرار شد. از هرکه می پرسیدی این رفت و آمد برای چیست یک چیز متفاوت می گفت. خیلی جالب بود. خیلی داستان شنیدیم درباره ی هلی کوپتر پلیس که بیشتر آن ساخته ی ذهنهای خوشمزه ی اهالی بود با سس چهل کلاغ!

شب که به سمت یزد حرکت کردیم در کنار پاسگاه هلی کوپتر نبود و رفته بود. اما داستان اصلی هم جالب است و هم تامل برانگیز... داستان از این قرار است که یکی از اهالی که متصدی معدنی در نزدیکی حاجی آباد زرین است در حال بردن گازوئیل برای تچهیزات معدن چند خودرو مشکوک را می بیند که به جای جاده در کویر در حال حرکت بودند. سابقه ی سالهای قبل تردد خاموش سوداگران مرگ و اشرار در این منطقه که البته کاملا ریشه کن شدند ذهن او را قلقلک داده بود و سریعا با یکی از اعضای شورا تماس گرفته و نسبت به حضور اشرار در منطقه هشدار می دهد. آن عضو شورا نیز با بسیاری از مراکز تماس گرفته و گزارش می دهد مشاهدات آن فرد را... نتیجه چه می شود؟ ارسال اکیپهای ناجا به شکل زمینی و هوایی به منطقه ی حاجی آباد زرین و گشت زنی های مکرر برای یافتن ردی از موارد مشکوکی که آن دو نفر اهالی آبادی تشخیص داده بودند اشرار هستند.

البته آن موارد مشکوک بالاخره کشف شدند. فکر می کنید که بودند؟ یک گروه کویر نوردی که البته در منطقه گم شده بودند و نمی دانستند چه می کنند و هی در شنهای کویر ویراژ می دادند و تن به قضا داده بودند. البته برای این گردش بد قدم خود مجوز از نیروی انتظامی هم نگرفته بودند. و گرنه با یک استعلام ساده معلوم می شد که این خودروها که از خیر جاده گذشتند کویر نوردند نه سوداگر مرگ! (عجب کلمه ای است این سوداگر مرگ! نمی دانم که ساخته!)

 

بهرحال این قضیه هرچه بود برای ما یک تنوع پاییزی بود... خدا را چه دیدید؟ شاید شما هم در یک صبح پاییزی با صدای هلی کوپتر پلیس بیدار شدید و از این روزمرگی راحت!




تاریخ : دوشنبه 92/8/13 | 12:18 صبح | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب