سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

اینجا روزگاری کتابخانه بود...

یادش بخیر...عید بود و ما هم دانش آموز ابتدایی! همراه با چند تا از بچه های هم سن و سال فامیل به کتابخانه آبادی رفتیم تا برای اولین بار عضو کتابخانه بشویم.بچه های دیگر هم آمده بودند.آنقدر که برای ثبت نام به صف شدیم و یکی یکی نام نویسی کردیم تا کارت عضویت را از مهدی کبللی بگیریم.آن روزها به جز کتاب بازار مجلات کودک و نوجوان هم داغ بود و من به عشق خواندن دوره های کامل نشریه های سلام بچه ها و پوپک ترجیح می دادم عصرهای بهاری را در جایی بگذرانم که در سر درش نوشته بودند: خانه ترویج خاتم الانبیا...تاسیس 1358

اما حالا دلمان را فقط باید به خاطرات خوش کنیم چرا که مدت مدیدی است که تنها کتابخانه حاجی آباد زرین توسط عده ای پیمانکار اشغال شده و کتابهایی طی 30 سال به مرور مهمان قفسه های آنجا بودند به این طرف و آن طرف پراکنده شده اند.

اما انگار نه انگار...اگر این روزها سری به شبستان شمالی میدان بزنید ضمن قرائت فاتحه جهت درگذشتگان مدفون درآن مکان می توانید بخشی از کتابهای کتابخانه را ببینید که با حالت ناراحت کننده ای روی هم ریخته شدند...شاید مسئولان آبادی مشکل کتابخوانی زندگان را کاملا حل کردند که حالا به فکر اموات افتاده اند...از بقیه کتابها هم خبری ندارم...

جالب است...در روستای ما پیمانکاران خصوصی نیز حق آب و گل و ... دارند و افرادی که شاید تابحال گذرشان به جایی مثل کتابخانه نیفتاده را راهی کتابخانه می کنیم...کسی چه می داند شاید داریم این جوری فرهنگ سازی می کنیم!

 آقایان ! اگر واقعا در این آبادی هیچ جای دیگری برای این پیمانکار برقی خدوم! و زحمتکش! و با اخلاق! نبود و مجبور شدید تنها مرکز مطالعه حاجی آباد را تقدیمش کنید،چه لزومی داشت که در مخزن کتابخانه را باز کنید و کتابها را دور بریزید؟حداقل از جناب پیمانکار تقاضا می کردید که شوق تصرف آن اتاق دومتری را به جوانی ما ببخشد!اینجوری شاید از مطالعه محروم بودیم ولی کتابها از بین نمی رفتند...

عجب روزگاری است برادر...

 




تاریخ : یکشنبه 89/8/30 | 11:47 عصر | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب