سفارش تبلیغ
صبا

خاور خانم خدایی

 

به نام خدا

در همان روزهای اولی که مادربزرگ مهربان ما ننه خاور رفت می خواستم مطلبی برایش به یادگار بنویسم. اما تعمدا نگارش را به تاخیر انداختم. تا هم تمرکز بهتری برای نوشتن داشته باشم و هم به واسطه تالمات روحی در بحر اغراق غرق نشوم. توکل بر خدا...

ما در اصل مادربزرگ مادری را 37 سال قبل از دست داده بودیم. مادربزرگی که هنوز 27 سال داشت و کودکانش هم زیر ده سال داشتند... چه برسد به دیدن نوه ها که قسمتش نشد. قلب مهربان ننه فاطمه دچار عارضه ای شد و بعد از یکی دو سال خانه ی آسمانی و در عین حال غریبش را در قطعه ی 4 بهشت زهرای تهران گسترد.

از آن روز ننه خاور تقدیرش شد که به نیابت از دختر مرحومش مادرِ مادر و دایی های ما شود و مادربزرگ آینده ی ما. اما این دومین داغی بود که ننه خاور می دید. پیش از فاطمه ی 27 ساله ننه خاور، ایرانِ 13 ساله اش را نیز که در زیبایی و بلندبالایی زبانزد بود بسمت خدا بدرقه کرده بود.

اما داغ و درد که تمامی نداشت. ننه خاور از آن روزها گذشته دچار امتحانات بزرگتری هم شد و سربلند بیرون آمد. شوهر مهربانش مرحوم اکبر اسدالله در سال 70 بر اثر تصادف پرکشید و هنوز داغ او گرمِ گرم بود که تنها دختر باقی مانده اش خانم جانی نیز در 40 سالگی به پدر پیوست. خدا چه صبری به او داد نمی دانم. نمی فهمم. نوشتن این متن قلب مرا به لرزه درآورده. امان از قلب صبور مادربزرگ ما... همه ی این داغها به کنار... 12 سال قبل روزگار دوباره غارت گری کرد و نوه ی ننه خاور یعنی دایی مرحوم ما شادروان محمدحسین را در 36 سالگی از دستمان گرفت و دیگر در دل ننه خاور جایی نمانده بود که متحمل داغ تازه شود. اما این دل تکه تکه و این قلب مجروح تا آخر عمر هنوز با صلابت بود و شجاع و با عزت... راضی شد به رضای خدا...

ننه خاور یک زن عادی نبود. این را همه می دانند. در عین مهربانی بسیار با عظمت و با هیبت بود. به راستی بزرگ فامیل بود. غرور خاصی در چشمهایش موج میزد که در دیگران ندیده بودیم. قدرت و نفوذ در بین همه داشت. حرفش بی برو برگرد اجرا می شد. مثل یک فرمانده ی مقتدر بود میان ما. فرمانده ای که به موقع تشویق می کرد؛ به موقع تنبیه می کرد؛ به موقع هشدار می داد و به موقع لبخند می زد. بالاخره یک فامیل بزرگ بود و یک ننه خاور. از قدرتش یک چشمه بگویم که خواهر ما که به دنیا آمد و شناسنامه اش را گرفتیم دستور داد که نام باید تغییر کند و تغییر کرد. آنها که نامشان را تعویض کردند می دانند که چه دردسری دارد... دردسرتان ندهم!

همیشه به خودم می گفتم این ننه خاور با همه ی پیرزنها فرق می کند! لباسهای خوب می پوشید. چادر مشکی مرغوب داشت. کیف دستی اش پر پول بود. روغن نباتی لب نمی زد. غذای سرد شده نمی خورد. از بی ادبی و بی شخصیتی متنفر بود  وشدیدا واکنش نشان می داد. عاشق بستنی کیم و کباب کوبیده و خامه بود. حاضر جواب بود و گاهی واقعا جوابهایش دندان شکن بود. عجب شیر زنی بود خدابیامرز که مثل او ندیدم و نخواهم دید...

هرچند وقت یکبار به یزد می آمد و مدتی مثلا دو هفته مهمان ما بود. خیلی خوشحال می شدیم... و خیلی خوشحال می شد... کلا با خانواده ی ما خوب کنار می آمد. بارها با هم به مشهد رفتیم و چقدر خوش می گذشت. البته روزهای عمر هم بالا پایین دارد. در سالهایی دست ما را می گرفت و در سالهایی ویلچرش را هل می دادیم. ولی او همان ننه خاور سابق بود. با همان عظمت. با همان شخصیت غرورانگیز...

وقتی می خواست از خانه ی ما  برود من و راشد دست به کار می شدیم و در اولین حرکت کفش و چادرش را جایی قایم می کردیم که عقل جن هم نمی رسید. تا چند ساعت بیشتر بماند... حالا چند روز است که خانه ی چشم ما را ترک کرده و خانه ی دلمان خراب و ...

بگذریم و بگذرم... از نوروز 88 دیگر ننه خاور را فقط بر تخت دیدیم. سه سال و نیم اخیر به قول خودمان افتاده شد. ولی افتادگی او هزار هزار بار از ایستادگی من و امثال من بهتر بود. من که ذره ای مثل او نیستم. من که ارزشهای او را به دل ندارم. من که افتادم در دام روزمرگی و درس و رفت و آمد و این سمت و آن طرف که یادم رفته آسمان چه رنگی است. من که از طعم زنجبیل بدم می آید. من که نمی دانم امروز چندم ماه است و تا رمضان چند شب باید بخوابیم و بیدار شویم. من که کماچ و قرمه نخورده ام. من که با یک تلنگر می شکنم. من که اختیار دل و عقلم را ندارم. من که خیلی مثل او نیستم! خیلی...

و روزها آمد و آمد. گاهی می گفتند حال ننه خاور خیلی وخیم است... گاهی خبر می آوردند که نه بابا حالش خوب خوب است... گاهی می رفتیم و برایمان اشک می ریخت که نروید و همینجا بمانید... گاهی می رفتیم و فقط نگاهمان می کرد... روزها امد و آمد... اما کار خدا که مثل کارهای ما نیست. مادربزرگ در غروب آفتاب روز ششم محرم از قفس تن پر کشید... و فردا در حسینیه ی حاجی اباد زرین دفن شد... و چه حسینیه ای؟ تا شب هفتم درگذشت ننه خاور شب و روز در کنارت تربتش سوگواری و عزاداری و عرض ارادت به مولای همه مان حسین شهید برقرار بود. تشییع جنازه اش چه باشکوه بود. عاش سعیدا و مات سعیدا...

و حالا ما ماندیم و جای خالی او که پر نخواهد شد. ما ماندیم و بی پناهی در کوچه های آینده... ما ماندیم و حسرتهای بی پایان.. ما ماندیم و خاطرات شیرینی که بی او تلخ تلخ تلخ است. ما ماندیم و غربت... ما ماندیم و خودمان!

این همه پرگویی ام را ببخشید. در این وبلاگ عمومی حس نمی کردم که ننه خاور فقط مادربزرگ من بوده... همه ی اهل حاجی آباد زرین به نوعی فامیل و دوستدار او بودند. از آن گذشته ننه خاور ما نماد نسلی بود که کم کم دارد ناپدید می شود. نسل مادران شگفت انگیزی که دیگر باید در قصه ها بیابیمشان. ننه خاور مادربزرگ من نیست... ننه خاور مادرِ ایران است... ننه خاور مادربزرگ شرق است... و چه زیباست معنای خاور... خاوری که چند روز است در باختر فرو رفته است... 

 




تاریخ : پنج شنبه 91/9/16 | 12:54 صبح | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب