سفارش تبلیغ
صبا

 

به نام خدا

روزها که می گذرد رهاوردش فراموشی است. فراموشی و خاموشی. ولی نباید گذاشت روزگار کار خودش را بکند. نباید گذاشت فانوسهای خاطرات یکی یکی خاموش شوند... هرچند پیرمرد گفت: فانوس عمر در باد است... هرچند کم کم خودمان را هم فراموش کردیم... ولی من دوست ندارم خاموش باشم... دوست ندارم فراموش شوم... دوست ندارم روزگار کار خودش را بکند... هرچند روزگار کار خودش را خواهد کرد...

او خیلی خاص بود. از کودکی فکر می کردم با دیگران فرق می کند. از کودکی روی او حساب دیگری باز کرده بودم. اصلا من از کودکی از آدمهایی خوشم می آمد که مثل هیچکس نبودند... و می ترسیدم از آدمهایی که مثل همه بودند... بگذریم...

پدربزرگم به او ممدحسین می گفت. مادرم اخوی. بچه هایش بابایی و ما میگفتیم: دایی. شناسنامه اش میگفت: محمدحسین ثقفی. ولی شناسنامه اش خیلی دقیق هم نمی گفت! همه می گفتند از سنش جوان تر نشان می دهد... و زیباتر... همه درست می گفتند...

اما نمیدانم مادرش به او چه می گفت... و او به مادرش چه می گفت... مادری که سالهای سال از ما دور بود... مادری که فقط نامش را به یادگار داشتیم... مادری که چه بشود و روزگاری بگذرد و در بهشت زهرای تهران قطعه ی 4 مهمان غریبی اش باشیم... L

 ما با دایی محمدحسین از کودکی خودمان همراه شدیم. حسی بین دوست داشتن و ترس... این احساس مشترک خیلی از ماها بود... خیلی ابهت داشت... خیلی... رزمی کار بود و واقعا قوی... در مقابل حرف ناحق بیقرار بود... صورتش جذابیت و جدیت را با هم داشت. همیشه آراسته و مرتب بود... عطرش از دور به مشام می رسید...

گویی چیزی به نام ترس در وجودش نبود... یادم نمی آید از هیچ چیزی ترسیده باشد... گاهی به شکار می رفت... بارها مارهای مختلف و بزرگی را در بیابان به دام انداخته بود... بارها با خودش بزمجه آورده بود که در حاجی آباد زرین به آن سگ مار می گویند... خودم دیدم که پنی سیلین تجویزی پزشک را ایستاده به خودش تزریق کرد! اولین باری که من هم پنی سیلین داشتم همراه مادرم بود. مادرم خیلی ناراحت بود از دردی که من می کشیدم ولی او نگذاشت زیاد روی تخت بمانم و با اخم گفت: خجالت بکش! بلند شو! ... هر کار نشدنی ای که پیش میامد همه اول و آخر به یاد او می افتادند... ای کاش هنوز هم به یاد او بیفتند...

محمدحسین ما خیلی خوش پوش بود و اهل جانماز آب کشیدن نبود. این را همه می دانستند. ولی همه نمی دانستند که روی ساق پایش هنوز اثر گلوله ای است که یادگار جنگ است. همه نمی دانستند که جانباز بودن تابلو ندارد. اما اهل خانواده می دانستند قصه ی فرارهایش را به جبهه... از اهواز نامه نوشتنهایش را برای پدر که مرا حلال کن... شاید برنگشتم...

خیلی از مال دنیا بهره زیادی نبرده بود. ولی هر که مهمانش شده باشد می داند که چقدر دست و دلواز بود. نه فقط کسی که مهمانش شده باشد... هر جا مهمان هم می شد با دست پر می آمد... دنیا برایش بی ارزش بود... بنده ی پول نبود... خیلی از موقعیتهای مالی را از دست داد چون به شخصیت و تفکرش جور در نمی آمد... یادش بخیر وقتی ما را به گردش می برد... حسابی برایمان سنگ تمام می گذاشت و برای بچه هایش... همیشه آبمیوه و بستنی فروشی کنار میدان مجاهدین یزد از خرج کردنهایش متعجب بود... و مغازه های پاساژ کویتی ها هم... و ما هم...

او از کودکی یک دوست خیلی صمیمی داشت. پسر عمه اش عباس... 18 سال بود که او را در جبهه جا گذاشته بود... خوب یادم می آید آن روزهای آخر بهار 1379 را... اخبار یزد نام سه شهید شناسایی شده را می خواند. نام سومی آشنا بود. آنقدر آشنا که بغض مادرم ترکید... محمد حسین نمی دانم در آن لحظه کجا بود... شاید بغض او هم ترکید... شاید هم غرورش اجازه نداد... ولی محمدحسین بعد از 18 سال رفیقش را پیدا کرد... و چقدر زیبا بود لحظه ی دیدار...

یک هفته گذشت... فقط یک هفته گذشت... فقط یک هفته از دیدار دوباره ی رفیقان قدیمی گذشته بود... آماده ی مراسم هفتم شهید عباس می شدیم... آن روز از صبح مادرم دلشوره داشت... نمی دانست چرا... دست و دلش به کارهای خانه نمی رفت... تلفنهای پدر غیر طبیعی زیاد شده بود... حالش رو براه نبود... به ما هم چیزی نمی گفت... هر دفعه بهانه ای برای تلفن بعدی جور می کرد... جو خانه خفه کننده بود... همه می دانستیم که انگار اتفاق بدی در راه است... و نمی دانستیم چه... شب دیگر تحمل پدرم سر آمد... گفت: محمدحسین تصادف کرده و فقط پایش شکسته... تا صبح پدرم خبر جدیدی نداد... با اینکه از اواخر شب باخبر شده بود... خانه جهنم شد... بدترین شب عمرمان را گذراندیم... مادرم تا صبح در حیاط راه رفت و گریه کرد... صبح بدترین خبر عمرم را شنیدم... بدترین خبر زندگی ام را... هنوز هم آن خبر را باور نمی کنم... هنوز هم گاهی در خواب می بینمش... و خوشحال می شوم که 12 سال خبر رفتن او دروغ بوده است... ولی صبح... L

آری... خرداد پایان بهار است...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...

 




تاریخ : پنج شنبه 91/3/18 | 2:48 عصر | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب

به نام خدا

امروز می خواهم از خاطره ای دور صحبت کنم. خاطره ای که احتمالا همه ی اهالی حاجی آباد زرین به یاد می آورند. خاطره ای از 20 سال قبل! 20 سال یعنی 84 درصد عمر من!

اواخر ماه رمضان بود و فکر کنم تابستان. من و راشد هم به همراه پدر و مادرمان از یزد به حاجی آباد رفته بودیم. من چهار سالم بود و راشد سه ساله بود. آن روزها خیلیها که آشنا نبودند فکر می کردند ما دوقلو هستیم! ولی شاید این به خاطر لباسهای شبیه مان بود وگرنه من مو فرفری و چشم رنگی بودم و راشد مو صاف و چشم سیاه! قدم هم کمی از راشد بلندتر بود. برعکس حالا! کودکی بود و شیطنت... بچگی بود و بیخبری از دنیا... یاد اون روزها بخیر... هرچند هنوز هم شیطنت می کنیم!

آن روز عصر را خوب به خاطر می آورم. من و راشد و سمیه در حال بازی کردن در کوچه بودیم. دایی بزرگمان محمدحسین (روحش شاد) که در دنیا فقط از او حساب می بردیم گفته بود حق ندارید از بند آبادی آن طرفتر بروید! (بند همان سیل بند خاکی ای بود که در امتداد جنوب روستا امتداد داشت و دارد) همین گفتن برای برانگیختن حس کنجکاوی کودکانه ی ما کافی بود! تصمیم گرفتیم از بند رد شویم!

من گفتم: بریم دنبال محمد (پسر عمو) که دو سال از ما بزرگتر بود. هر کاری کردیم نیامد همراهمان. بدون محمد راه افتادیم. فقط چون احتمال دادم دایی محمدحسین توی خیابان اصلی باشه آبادی را دور زدیم!

از بند که رد شدیم تا دوردست کویر بود و کوهی بلند که خودنمایی می کرد. کمی که رفتیم راشد و سمیه خسته شدند و گفتند برگردیم. من ولی هی می گفتم بریم تا به اون کوهه برسیم! آنقدر رفتیم تا خیلی خسته شدیم. ولی اون کوه هیچی نزدیک نشده بود! بی خیال کوه برگشتیم. دوباره بند پیدا شد. این دفعه بالای بند رفتیم و امتداد روستا را از روی آن راه رفتیم. آن زمان فقط در آنجا خانه ی سید ضیا کدخدای سابق و دایی پدرم بود. سیدضیا ما را که دید داد زد: بچه ها برید از اینجا! میفتید از روی بند! بیایید پایین!

هشدار کدخدا باعث شد دوباره مسیر را برگردیم. راشد دیگه حسابی خسته شده بود و نزدیک غروب رسیده بود. گله ی گوسفندان اهالی هم برگشته بود و از کنار بند عبور می کرد. من و سمیه زودتر از بند پایین اومدیم و به تماشای گوسفندان مشغول شدیم. راشد هم داشت چاردست و پا و نشسته از بند میومد پایین. چند ثانیه بعد اومد به راشد بگم بیاد گوسفند ببینه که دیدم: راشد نیست!!!

الآن هم که می نویسم تعجب می کنم ولی در نهایت ناباوری در عرض چند ثانیه راشد محو شد. هیچ جا نبود. کم کم داشت تاریک می شد. سریع و با ترس به طرف خونه دویدیم. من از سه جهت می ترسیدم. گم شدن راشد، جواب پدر و مادر و بدتر از همه دایی محمدحسین که گفته بود نرید از بند اون طرف...

دقیقا یادم نیست که چطور گم شدن راشد را اطلاع دادیم. صحنه ی بعدی که یادمه این بود که در خانه ی باباجون امین الله من رفتم پشت دار قالی قایم شدم و سمیه پشت پرده! ولی پرده فقط تا کمرش رو پوشیده بود! دایی محمد حسین اومد توی اتاق. در کمال ناباوری به من هیچی نگفت ولی نگاهش کشت مرا! به سمیه ولی یه مشت آروم زد که تا چند ساعت گریه کرد!

من را بردند خانه ماهرخ خانم عمه ی مادرم. در این فاصله همه ی اهالی که اکثرا در مسجد بودند باخبر شده بودند. مثل پدر و مادرم... جالبه که آقای تابش که اخیرا برای دفعه چهارم نماینده شهرستان اردکان شد هم آن شب برای تبلیغات انتخابی مجلس چهارم آمده بود که البته چون مردم برای پیدا کردن راشد از مسجد بیرون آمدند سخنرانیش انجام نشد!

کمی بعد من در حالیکه عمه ماهرخ دستم را گرفته بود از خانه بیرون اومدیم... باورم نمی شد... توی خیابون پر از آدم بود... خیلی ترسم بیشتر شد... مردم چراغ ورداشته بودند و پیاده و ماشینی و موتوری توی مزراها و اطراف آبادی در اون شب تاریک دنبال راشد سه ساله می گشتند و هی می گفتند: راشد... راشد...

دوباره به خانه ی باباجون رفتم. مادرم از بس گریه کرده بود صورت و چشمهاش سرخ شده بود. خونه پر از آدم بود. همین ترس من را بیشتر می کرد. دایی محمدحسین هی به اتاق میومد و به مادرم سر می زد. پدرم هم بیرون بود و دربه در همراه مردم می گشت و گریه می کرد. خیلی به من که درک درستی هم توی بچگی نداشتم سخت می گذشت.

مردم چند ساعت دنبال راشد توی بیابون و مزرعه و پشت بند و هر جایی که فکر می کردند را گشته بودند. خیلیها نا امید شده بودند. پر بیراه هم نبود. یه بچه ای که هنوز درست نمی تونه حرف بزنه، درست نمیتونه راه بره، اصلا آبادی را بلد نیست، چراغ و فانوس نداره، از تنهایی و تاریکی می ترسه، چند ساعت هم هست که پیدا نشده! L خیلی خیلی شرایط سختی بود... خیلی...

ما همچنان در خانه بودیم و فقط صدای گریه افراد مختلف فامیل و دوست و آشنا را می شنیدیم... ناگهان در اتاق محکم باز شد... همه نگاهها برگشت اون سمت... دایی محمدحسین پرید توی اتاق و راشد توی بغلش بود... از بین جمعیت راه بازکرد و رفت به سمت مادرم و راشد را گذاشت توی بغلش... و همزمان یک شاخ شونه ی تند برای من کشید...

خدا راشد را دوباره به ما داد... در حالیکه که خیلیها نا امید شده بودند... در حالیکه احتمال پیدا نشدنش بیشتر بود... در حالیکه از لحاظ جغرافیایی در زاویه ی 180 درجه ای محل گم شدنش پیدا شد در مزرای علی... اولین کسی که راشد را دیده بود ام البنین دختر جلیل آقا بود. ولی هنوز که هنوز است کسی نفهمیده راشد چرا و چگونه گم شده... حتی من که کنارش بودم... خیلیها گفتند جن برده او را... باور کنید در چند لحظه راشد غیب شد! خودش بعدها گفت: دیدم یکی جلوی دهنم را گرفته و دارم توی آسمون کشیده میشم به عقب و از شما دور می شم... والله اعلم... 




تاریخ : یکشنبه 91/2/24 | 9:2 عصر | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب