سفارش تبلیغ
صبا

به نام خدا

این روزها شاید بچه های جدید یادشان نیاید که مینی بوس حاج الله داد چه بیا و بروی داشت ولی ما هنوز یادمان هست ایامی که تکتاز جاده حاجی آباد زرین یک مینی بوس آبی رنگ بود که گاهی اوقات به اندازه دو اتوبوس مسافر داشت.

نمی دانم حاج الله داد کار حمل و نقل در جاده را ادامه خواهد داد یا نه ولی هر وقت به یاد آن دو ساعت هایی که سوار مینی بوس حاج الله داد بودم می افتم واقعا حسرت می خورم و حتی سرپا ایستادن های همیشگی اش را به رفت و آمد راحت امروز با خودرو شخصی ترجیح می دهم،ولی چه می شود کرد،این روزها امکان و فرصت مسافرت های دوساعتی با مینی بوس حاجی نیست و در خاطرات جای گرفته است.

عجب حوصله ای داشت-و دارد-این حاج الله داد،خودم یکبار که با او به حاجی آباد میرفتم هفتاد نفر!!! مسافر داشت و این یعنی ظرفیت دو اتوبوس بزرگ.اما با همه مدارا می کرد و عصبانیت هایش هم طبیعی بود.البته همیشه دست خدا همراه این ماشین بود و در این بیست سال به جز موارد جزئی،حادثه ای برای این مینی بوس همیشه پر روی نداد.

باور کنید همیشه بهترین لحظاتم وقتی بود که برای رفتن به حاجی آباد زرین سوار ماشین او می شدم و بدترین لحظات اوقاتی بود که صدای بوق او را که آماده برگشت به اردکان بود می شنیدم.واقعا یکدفعه غم همه دنیا در دلم سنگینی می کرد و این یعنی وقت وداع با حاجی آباد زرین فرا رسیده و باید دوباره چشم انداخت به مناسبتی دیگر که چند روز تعطیلی داشته باشد تا آمدن به آبادی صرف بکند.

اما لحظه شکوهمند این مسافرت ورود مینی بوس حاج الله به آبادی بود...فریادی می شنیدی که:اوی...حاج الله اومد...و سیل جمعیت مینی بوس را احاطه می کرد تا چهره آشنایی را ببیند،پدری،برادری و خواهری،نوه ای یا حداقل همسایه ای  و به طرفش آغوش باز کند و همیشه اولین سوال این بود:چقدر خاکی شدی؟...و تو خرابی جاده را بهانه می کردی و خودمانیم نکند تواضع و مهربانی های سابق از این خاکی بودنمان ریشه میگرفت؟

چقدر لذت داشت توفیق اجباری هم صحبتی دو ساعته با کسی که انتظارش را نداشتی و از هر دری سخنی و از هر نکته بیانی...

مسافرت خیالی من به پایان رسید...یکی کرایه ها را بگیرد...




تاریخ : چهارشنبه 87/11/30 | 3:5 عصر | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب