سفارش تبلیغ
صبا

به نام خدا

امروز می خواهم از خاطره ای دور صحبت کنم. خاطره ای که احتمالا همه ی اهالی حاجی آباد زرین به یاد می آورند. خاطره ای از 20 سال قبل! 20 سال یعنی 84 درصد عمر من!

اواخر ماه رمضان بود و فکر کنم تابستان. من و راشد هم به همراه پدر و مادرمان از یزد به حاجی آباد رفته بودیم. من چهار سالم بود و راشد سه ساله بود. آن روزها خیلیها که آشنا نبودند فکر می کردند ما دوقلو هستیم! ولی شاید این به خاطر لباسهای شبیه مان بود وگرنه من مو فرفری و چشم رنگی بودم و راشد مو صاف و چشم سیاه! قدم هم کمی از راشد بلندتر بود. برعکس حالا! کودکی بود و شیطنت... بچگی بود و بیخبری از دنیا... یاد اون روزها بخیر... هرچند هنوز هم شیطنت می کنیم!

آن روز عصر را خوب به خاطر می آورم. من و راشد و سمیه در حال بازی کردن در کوچه بودیم. دایی بزرگمان محمدحسین (روحش شاد) که در دنیا فقط از او حساب می بردیم گفته بود حق ندارید از بند آبادی آن طرفتر بروید! (بند همان سیل بند خاکی ای بود که در امتداد جنوب روستا امتداد داشت و دارد) همین گفتن برای برانگیختن حس کنجکاوی کودکانه ی ما کافی بود! تصمیم گرفتیم از بند رد شویم!

من گفتم: بریم دنبال محمد (پسر عمو) که دو سال از ما بزرگتر بود. هر کاری کردیم نیامد همراهمان. بدون محمد راه افتادیم. فقط چون احتمال دادم دایی محمدحسین توی خیابان اصلی باشه آبادی را دور زدیم!

از بند که رد شدیم تا دوردست کویر بود و کوهی بلند که خودنمایی می کرد. کمی که رفتیم راشد و سمیه خسته شدند و گفتند برگردیم. من ولی هی می گفتم بریم تا به اون کوهه برسیم! آنقدر رفتیم تا خیلی خسته شدیم. ولی اون کوه هیچی نزدیک نشده بود! بی خیال کوه برگشتیم. دوباره بند پیدا شد. این دفعه بالای بند رفتیم و امتداد روستا را از روی آن راه رفتیم. آن زمان فقط در آنجا خانه ی سید ضیا کدخدای سابق و دایی پدرم بود. سیدضیا ما را که دید داد زد: بچه ها برید از اینجا! میفتید از روی بند! بیایید پایین!

هشدار کدخدا باعث شد دوباره مسیر را برگردیم. راشد دیگه حسابی خسته شده بود و نزدیک غروب رسیده بود. گله ی گوسفندان اهالی هم برگشته بود و از کنار بند عبور می کرد. من و سمیه زودتر از بند پایین اومدیم و به تماشای گوسفندان مشغول شدیم. راشد هم داشت چاردست و پا و نشسته از بند میومد پایین. چند ثانیه بعد اومد به راشد بگم بیاد گوسفند ببینه که دیدم: راشد نیست!!!

الآن هم که می نویسم تعجب می کنم ولی در نهایت ناباوری در عرض چند ثانیه راشد محو شد. هیچ جا نبود. کم کم داشت تاریک می شد. سریع و با ترس به طرف خونه دویدیم. من از سه جهت می ترسیدم. گم شدن راشد، جواب پدر و مادر و بدتر از همه دایی محمدحسین که گفته بود نرید از بند اون طرف...

دقیقا یادم نیست که چطور گم شدن راشد را اطلاع دادیم. صحنه ی بعدی که یادمه این بود که در خانه ی باباجون امین الله من رفتم پشت دار قالی قایم شدم و سمیه پشت پرده! ولی پرده فقط تا کمرش رو پوشیده بود! دایی محمد حسین اومد توی اتاق. در کمال ناباوری به من هیچی نگفت ولی نگاهش کشت مرا! به سمیه ولی یه مشت آروم زد که تا چند ساعت گریه کرد!

من را بردند خانه ماهرخ خانم عمه ی مادرم. در این فاصله همه ی اهالی که اکثرا در مسجد بودند باخبر شده بودند. مثل پدر و مادرم... جالبه که آقای تابش که اخیرا برای دفعه چهارم نماینده شهرستان اردکان شد هم آن شب برای تبلیغات انتخابی مجلس چهارم آمده بود که البته چون مردم برای پیدا کردن راشد از مسجد بیرون آمدند سخنرانیش انجام نشد!

کمی بعد من در حالیکه عمه ماهرخ دستم را گرفته بود از خانه بیرون اومدیم... باورم نمی شد... توی خیابون پر از آدم بود... خیلی ترسم بیشتر شد... مردم چراغ ورداشته بودند و پیاده و ماشینی و موتوری توی مزراها و اطراف آبادی در اون شب تاریک دنبال راشد سه ساله می گشتند و هی می گفتند: راشد... راشد...

دوباره به خانه ی باباجون رفتم. مادرم از بس گریه کرده بود صورت و چشمهاش سرخ شده بود. خونه پر از آدم بود. همین ترس من را بیشتر می کرد. دایی محمدحسین هی به اتاق میومد و به مادرم سر می زد. پدرم هم بیرون بود و دربه در همراه مردم می گشت و گریه می کرد. خیلی به من که درک درستی هم توی بچگی نداشتم سخت می گذشت.

مردم چند ساعت دنبال راشد توی بیابون و مزرعه و پشت بند و هر جایی که فکر می کردند را گشته بودند. خیلیها نا امید شده بودند. پر بیراه هم نبود. یه بچه ای که هنوز درست نمی تونه حرف بزنه، درست نمیتونه راه بره، اصلا آبادی را بلد نیست، چراغ و فانوس نداره، از تنهایی و تاریکی می ترسه، چند ساعت هم هست که پیدا نشده! L خیلی خیلی شرایط سختی بود... خیلی...

ما همچنان در خانه بودیم و فقط صدای گریه افراد مختلف فامیل و دوست و آشنا را می شنیدیم... ناگهان در اتاق محکم باز شد... همه نگاهها برگشت اون سمت... دایی محمدحسین پرید توی اتاق و راشد توی بغلش بود... از بین جمعیت راه بازکرد و رفت به سمت مادرم و راشد را گذاشت توی بغلش... و همزمان یک شاخ شونه ی تند برای من کشید...

خدا راشد را دوباره به ما داد... در حالیکه که خیلیها نا امید شده بودند... در حالیکه احتمال پیدا نشدنش بیشتر بود... در حالیکه از لحاظ جغرافیایی در زاویه ی 180 درجه ای محل گم شدنش پیدا شد در مزرای علی... اولین کسی که راشد را دیده بود ام البنین دختر جلیل آقا بود. ولی هنوز که هنوز است کسی نفهمیده راشد چرا و چگونه گم شده... حتی من که کنارش بودم... خیلیها گفتند جن برده او را... باور کنید در چند لحظه راشد غیب شد! خودش بعدها گفت: دیدم یکی جلوی دهنم را گرفته و دارم توی آسمون کشیده میشم به عقب و از شما دور می شم... والله اعلم... 




تاریخ : یکشنبه 91/2/24 | 9:2 عصر | به قلم: محمد صادق خدایی | تا حرف حساب